بزرگترین استرس هم گذشت....
دیشب ساعت 10 رفتیم جواب MRI رو گرفتیم
وای خدا
تا خود هفت حوض
اینگار روی آتیش نشسته بودم
با اینکه قبل از بیرون رفتن بخاطر کلفت پارتی سریع یه دوش گرفتم و رفتم
اما تا اونجا هی بدنم خیس عرق میشد
همش با خودم میگفتم اگه جوابش همونی بشه که محمدی گفته بود من چیکار کنم ؟به خودم میگفتم نکنه وسط مطب غش کنم به شهرام بگم بیاد تو ؟نگم؟اخه اون باشه میتونم بهش تکیه کنم
ترافیک زیادی نبود اما حجم ماشین ها جوری نبود که بشه با سرعت زیاد رفت
شهرام هی باهام حرف میزد
نمیفهمیدم چی میگه
یه جاهایی میشنیدم یه جاهایی نه
یه جاهایی دوست داشتم بهش بگم باهام حرف نزن
هی میگفت چته ؟چرا یه جوری هستی؟
دوست نداشتم کلا صدایی باشه
ضبط هم نذاشتم روشن کنه
تو همت که افتادیم
دیگه با سرعت میرفت جوری که من همش فکر میکردم حتما امشب تصادف میکنیم
رسیدیم مطب اشرفی حدود ساعت 11 بود
خدا خدا میکردم بسته نباشه
شانسمون اخرین مریض داخل بود
منشی مهربونش خانم فروتن که عاشقشم
تا منو دید گفت الان اگه به دکتر حرفی بزنه میکشتش
باهم خندیدیم و گفتم دارم از استرس میمیرم هیچی بهم نگو .
برد داخل
به شهرام گفته بودم شما و آنیتا بمونید داخل ماشین
من جوابشو بهتون زنگ میزنم میدم
دیدم دلش طاقت نیاورده
با آنیتا اومدن داخل
که فروتن گفت برو پیش دکتر جوابشو بگیر
پاهام میلرزید
دکتر که داشت به عکس ها با دقت و کنجکاوانه نگاه میکرد من داشتم سکته میکردم
وقتی صداش تو اتاق پیچید
عکسش چیزی نداره
خوبه
من یه آه کشیدم
و
گفتم
خدایا شکرت
تشکر کردم
اومدم بیرون
شهرام و نگاه کردم
خندیدم گفتم خوبه
نشستم روی صندلی
خوشحال شد
گفت بیا کشتی خودتو تا اینجا
شاید این بزرگترین استرس زندگیم بود
وقتی یه دکتر با قاطعیت بهت بگه بچه ات حتما مشکل داره تو MRI حتما مشخصه
یعنی میشه یه مادر و پدر اروم بمونن
واقعا نمیشه
راستی اینجا یه دروغ بزرگ شبنم دراومد
اینکه میگفت تو جوابش حتما مشکلی دیده میشه و نشد.
خدایا شکر
یه دغدغه بزرگ از زندگیم کم شد
از همه دوستانی که برای بخیر شدن این روز پر استرس دعا کردن
سپاسگزارم
دست همه شون رو میبوسم
میخوام یه عکس با خنده از خودم و آنیتا بزارم تلافی این همه روز پر از غم در بیاد
هر چند هنوز این روزها ادامه داره اما همینم که جوابش خوب بود یه روزنه امید خیلی خوب هست.
الهی شکرت.


بزرگترین استرس هم گذشت.... 